|
سلام این اولین باره که بیش از دو ماهه اینجا نیومدم اولش که شب عید بودو درگیر کارای شب عید بودیم بعدشم که تعطیلات شروع شد و مامانی حدود 20 روزی خونه بودو واقعا زندگی کردیم. خیلی خوب بود. صبحها تا ساعت 10 می خوابیدیم بعدش صبحانه و بازی و تماشای تلویزیون و مهمونی و گردش و تفریح شبم مامانی مجبورم نمی کرد بخوابم تا هر موقع دلم می خواست دوتایی بیدار بودیم و خلاصه حسابی تعطیلات بهمون چسبید. تازه سه چهار روز اولم که بابا جونمم خونه بودو و همش دنبال گردش و تفریح بودیم. ماشین جدید بابایی رو دوست دارم مخصوصا اینکه توش تلویزیون داره و دیگه می تونم ترانه های خاله ستاره رو حتی توی ماشینم ببینم اما بازم ماشین قیلی رو بعنوان دید بابایی قبول دارمو هر جا یه 405 می بینم میگم دید بابایی که فروشخه هههههههههههه توی تعطیلات چند تا شعر یاد گرفتم و خلاصه مامانی کلی برام مادری کرد. اما بعد از تعطیلات رو دوس ندارم. بخاطر اینکه مامانی و بابایی دوباره همش سر کارن. بخصوص بابایی که شرایط کارش طوری شده که شبها اونقدر دیر می یاد که من خوابم. یه وقتایی به زور خودمو نگه می دارمو تا دیر وقت توی تختخواب شعر می خونم تا بابام بیاد. مامانی که از خستگی بیهوش می شه... صبح ها هم کلی بهونه گیری میکنم و مادربزرگم دیگه از پسم بر نمیاد خونه عزیزم که دیگه شده قرق مهرنوش ( دخترخالم) و در نتیجه اونجا هم نمیشه رفت. البته باید بگم تقصیر خودمه آخه می خوام اذیتش کنم. من نمی دونم چرا وقتی چهار دست و پا راه می ره و من می شینم پشتش صدای همه در میاد. خب اینجوری نکنه تا منم سوارش نشم!!!! مامانی دیگه تصمیمش قطعی شده برا اینکه من برم مهد کودم اما مشکل اینجاست که نزدیک خونمون مهد بدرد بخور نیست و از طرف دیگه بابا یی نق می زنه که من نمی تونم بچه را با موتور ببرم.( آخه بابایی تو محل کارش پارکینگ نیست و با موتور می ره سر کار) البته نه که تا حالا راحت بوده و مادربزرگ و عزیز همسایه مون هستن یخورده زورش میاد به خودش زحمت بده و منو ببره و بیاره. دردسرتون ندم کلی گرفتار شدیم سر مهد رفتن بنده بذارید چند تا از شعرا مو بنویسم تا یکم حال و حوای پستم بهتر بشه... مورچه داره می بافه یه شال گرم و پشمی برای دوست خوبش یه شال نرم و پشمی ریخته کنار دستش صد تا کلاف کاموا مورچه میگه خدایا تموم می شه تا فردا؟ زرافه دوست مورچه فردا می شه سه سالش هر چی براش می بافه تموم نمیشه کارش!!! بهارمو بهارم شادی با خود میارم شکوفه های سفید گلهای تازه دارم سه ماه دارم همیشه فروردین اولیشه اردیبهشت و خرداد دو ماه اخریشه من گربه نازنازم مثل گل پیازم دندونای ریز دارم پنجه های تیز دارم دو گوش دارم که تیزه صورت من تمیزه گوشت می خورم همیشه تا بدنم قوی شه چشمای من قشنگه درشت و آبی رنگه هر چیزی رو بو می کنم میو میو می کنم این اتوبوس واحد دود می کنه راه می ره هی پر و خالی میشه ایستگاه به ایستگاه میره باید مواظب باشیم تمیز باشه همیشه تو ماشین شلخته آدم سوار نمی شه و کلی شهر دیگه که مامانم بهم یاد یاد تازه یه روز که رفته یودم سر کار مامانی خاله فائزه بهم یه شعر قشنگ یاد داد که هر وقت می خونمش اخرش میگم خاله فائزه خونده گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه توی کتاب نوشته تنبلی کار زشته تنبل همیشه خوابه جاش توی رختخوابه بدو بدو بدو بیدارش کن از رختخواب جداش کن خاله فائزه خونده!!! البته اون بدو ها رو هم یک خودم بهش اضافه کردم که تاکید کنم دور و بر ما کسی تنبل نیست اون تنبله از اینجا دوره ههههههه چند شب پیش داشتم برا خودم می خوندم مشترک گرانی شماره مورد نظر در ... وجود ندارد. لطفا ... تماس بگیرید. مامانی بعد از کلی گوش دادن که فهمید دارم چی می گم زد زیر خنده . نگو وقتایی که گوش تلفنو بر می دارم و الکی شماره میگیرم حرفهای اون خانمه میگه که شماره وجود نداردو حفظ کردم و هی میگم... تازه به مامانم می گفتم برام مشترک گرانی بذار. انگار مثل سی دی های خاله ستاره می مونه!!! دیگه با اجازتون من برم دیگه امیدوارم ایندفعه زودتر بیام...
وقتی بابایی ماشینشو فروشخه!!! حدود یکماه پیش بابایی ماشینشو به یکی که کلی وقت بود پیله کرده بود بخرتش فروخت منم کلی حالم گرفته شد اخه خیلی دوسش داشتم هر جا 405 نقره ای میدیدم می گفتم ماشین بابا علی اما از اون روز دیگه نمی گفتم و خیلی هم افسرده شده بودم حتی مریضم شدم. هیچکس فکر نمی کرد اینقدر به ماشین بابایی وابسته باشم هر کی هم می پرسید می گفتم بابایی ماشینشو فروشخه!!! بریم مغازه ماشین نو بخریم بریم برف بازی برف بریزیم تو هم هوووووووووو یه وقتایی تو عصبانیت و بهونه گیری می گفتم ماشین نو می خوام ماشین پارس سفید !!! ماشین سمند!!! ( حداقل این اتفاق باعث شد من اسم ماشینا رو یاد بگیرم هههههههه) مامانی کلی دلش آب شد از بس من اینا رو تکرار کردم بابا علی هم کلی دنبال ماشین گشت و گیرش نیومد تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت ریو ثبت نام کنه و به این ترتیب بود که ما همین دیروز دوباره ماشین دار شدیم ماشین جدیدمون یه چیز خیلی باحال داره. شبیه تلویزیون کوچولو.آخ جون از این به بعد می تونم سی دی ها حسنی و لولو اکلی ( قهوه تلخ) رو تو ماشینم ببینم .( اگه مامانم بفهمه دق می کنه از بس از ظهر تا شب دارم تو خونه این سی دی ها رو می بینم کلافه شده حالا دیگه تو ماشینم بهش اضافه شد ههههههههه) دیشب هی می خواستم انگولکش کنم که مامانی گفت تو باید عقب بشینی منم هی میگما اما تا عمل خیلی مونده !!! خلاصه قراره این جمعه بعد از چند هفته خونه نشینی بریم گردش هورااااااااااااااااااا اصلاح و سشوار کشی توسط نگار بانو بله جدیدا بنده همش تو کار اصلاح مو و سشوار کشی ام. مامانی و عزیر و هر کی چهار تا شاخ مو رو کلش باشه رو می شونمو با یه برس میوفتم به جون موهاش تازه بجای سشوارم صداشو در میارم هههههههههه کارم خیلی تمییزه برا هر سشوار کشی یک ساعت وقت میذارم و تا وقتی صدای مشتریم در نیاد ول کن نیستم خواستید از همین جا وقت بگیرید... یزدی بازی!!! مامانی شیر محلی گرفته بود و می خواست بجوشوندش وقتی شیرا رو ریخت توی ظرف بهش گفتم آب بکن تو ظرفش بچرخون بریز توش هههههههههههههه!!!!
سلام خیلی سایه ام سنگین شده ها ماهی یکبار سر می زنم!!! اومدم چند تا شعر جدید که یاد گرفتمو بگم شاید بقیه هم خوششون بیاد پیرهن بچه ماهی پولکیو رنگیه پیرهن خاله لاک پشت یه پیرهن سنگیه پیرهن جوجه از پر پیرهن گربه از مو وای چه قشنگو نازه ببعی پشمالو ( البته من میگم پمشالو ههههه) پارک محله ماه بزرگه و قشنگه سبزه داره گل داره گلاش چه رنگارنگه توی زمین بازی تاب داره با سرسره خرگوشکم مثل من میشینه سر می خوره یه سر دارم دوتا گوش هی می کنم جنب و جوش خرگوشک زرنگم ببین چقدر قشنگم دو دندون تیز دارم پنجه های ریز دارم تو دشت و باغ و بیشه جست می زنم همیشه رو سبزه ها میشینم هویج هارو می چینم گاز می زنم چه آسون هویج ها رو با دندون و چند تا شعر دیگه آخرین قصه ای هم که بلدم قصه بند انگشتیه و خودمم از اول تا آخرشو تعریف می کنم تازه می دونم اگه اتاقم کثیف و بهم ریخته باشه خاله سوسکه میاد توش. چون سوسکا دوست دارن جای کثیف و بهم ریخته زندگی کنن. تازه اگر خاله سوسکه بیاد شاید بخواد منو بگیره برا پسرش اونوقت من چطوری راضیش کنم که من دوست ندارم با پسر سیاه خاله سوسکه عروسی کنم.... قصه حسنی که از تاریکی می ترسید و نمی خواست توی اتاق خودش بخوابه رو هم بلدم و از وقتی اونو شنیدم شبا توی اتاق خودم می خوابم البته با مامانی ههههههه آخرین بازی هم رنگ بازیه یعنی انگشتامو رنگی می کنمو بعد روی مقوا نقاشی میکنم یه خرده کثیف کاری داره اما خیلی با حاله چند تا عکس با حالم از این بازی دارم اما بدلیل نداشتن یه سایت خوب برا آپلود همه عکسام مونده با اجازه همگی سعی می کنم این دفعه زودتر بیام
سلام موضوع این پست از اونجا شروع شد که بنده مجبور شدم چند ماه پیش یکی از دندونامو بکشم. چشمتون روز بد نبینه . اینقده درد داشت که نگو. بعد از اون ماجرا من با خودم تحلیل کردم که هر جایی که درد می کنه رو باید رفت پیش دکتر و کندشو انداخت دور!!! یکبارم که عزیز داشت از پادردش حرف می زد بهش گفتم عزیز برو دکتر پاتو بکنه بندازه دور هههههههههه حالا از همه جالبتر اون موقعی بود که برا معینه چشم می خواستم برم دکتر قبلش مامانی برام توضیح داد که چطوری چشممو معاینه می کنن اما من مرتب می گفتم که باید برم دکتر چشممو بکنه!!! خلاصه رفتیم دکتر همینی که وارد مطب شدیم چند تا خانم و آقای سالمندو دیدم که یکی از چشماشونو بسته بودن دیگه واقعا ترسیدم با خودم فکر کردم حتما دکتر چشمشونو کنده و روشو بسته... رنگم پریده بود و صدام در نمی یومد وقتی صدامون کردن که بریم تو می خواستم فرار کنم اما دکتر خیلی مهربون بودو فقط نور انداخت توی چشممو ازم خواست به روبرو نگاه کنم و وقتی کارمون تموم شد اومدیم بیرون اما من تا کلی وقت داشتم چشمامو و دندونامو کنترل می کردم که مبادا دکتر کنده باشدشون
نمی تونم وصف کنم که چقدر کیف کردم دیروز بعد از ظهر می خواستم ببرمت آرایشگاه که موهاتو مرتب کنم. بنابراین داشتم برات توضیح می دادم که داریم میریم آرایشگاه تا خوشگل بشی عروس بشی و... با هم رفتیم تا حاضر بشیم. وقتی از دستشویی آوردمت بیرون و خواستم لباس تنت کنم یهو لباتو چسبوندی به لپمو بعدش سه تا ماچ محکم... خیلی حال داد اونقدر زیاد که دلم نمیومد صورتمو بشورم مبادا پاک بشه هههههههههه
عزیزم تولدت مبارک
سلام اونقدر وقته اینجا نیومدم که حدس می زنم هیچ کس منو یادش نیست!!! تو این مدت چند تا شعر حفظ شدم. البته خیلی وقته مامانم برام شعر می خونه و من گوش میدم اما جدیدا خودمم می خونم مثلاً: منم پیشی میو میو موش کوچولو بیا جلو چه دندونای تیزی! چه گوشای درازی! اگه بخوای از اینجا بری از اینجا آروم در بری من خودمو خواب بزنم یهو تو رو قاپ بزنم یه لقمه چربم میشی میو میو منم پیشی یا ... پاییزه و پاییزه برگ درخت می ریزه هوا شده کمی سرد(ووی زرد!!!) روی زمین پر از برگ دسته دسته کلاغا می رن به سوی باغا غار وغار وغار می خونن و پیشی پیشی ملوسم می خوام تو رو ببوسم اما مامان نمی ذاره خدایا این چه کاریه بیا با هم بازی کنیم دل مامانو راضی کنیم لای لای لای و چند تا شعر دیگه همشم به مامان می گم شعر بخون و وقتی میخونه خوب خوب گوش میدم یه وقتایی هم لب خونی می کنم مامانم بنده خدا رفته کلی شعر از اینور و اونور گیر آورده که حفظ کنه و به منم یاد بده این آخریا از بس هر هفته برنامه اکادمی موسیقی دیدیم منم یاد گرفتمو میرم روی میز و می خونم ههههه
توسعه خط مشی زندگی: عذا بخورم گنده بشم برم مدرسه درس بخونم عمو بشم
آقا بشم !! ماشین ببرم عروس بشم مامان بشم برم کار کنم پول در بیارم په په بخرم بخورم و....! نگار( وقتی می بینه مهرنوش کوچولو شیر می خوره) :
منم شیرمی خوام! مامان: تو دیگه بزرگ شدی . ببین راه میری و حرف
میزنی. تازه دندونم داری پس نباید شیر بخوری... نگار(وقتی می بینه مامان داره ظرف می شوره): مامان
ظرف بشورم مامان: نه عزیزم . تو کوچولویی .ظرف شستن کار
بزرگتراست. وقتی مامان شدی ظرف بشور نگار : مامان پس شیر می خوام !!!!! مامان: نگار بیا بریم با هم لباس بشوریم. بیا
لبا سا رو بنداز تو ماشین لباسشویی نگار: من که بلد نیستم این کار ماماناست! بچه ها
دست نزنن! من باید بزرگ بشم. عروس بشم نی نی بیاد توی دلم.
بعدش مامان بشم اونوقت ظرف بشورم مامان در حالی که چشاش گرد شده : ببین این فسقلی
چطور حرفای خودمو به خودم پس می ده!!! بابا و مامان وقتی از دست نگار عصبانی می شن
بلند صدا می زنن نگااااااار اما جدیدا نگار سریع جوو عوض می کنه و در جواب
می گه سلام خوبید؟!!! اینجوری همه یادشون می ره که می خواستن نگارو
دعوا کنن.
صبح زوده دقیقاً ساعت ۶.۵ و من چون شب قبل خیلی زود خواب رفتم دیگه خوابم نمیاد و منتظرم تا مامان یه تکون کوچولو بخوره تا پاشیم اخ جون مامان چشمشو باز کرد. خندیدم و گفتم صبحه صبحه مامانی هم خندید و پاشدیم مامان بهم یه لیوان شیر دادو رفتیم تو اتاق من وای چقدر اتاقم مرتب شده معلومه مامانی دیشب کلی وقت گذاشته مامانی بهم گفت ببین نگار چقدر تمییزش کردم دیگه بهمش نریزیا منم گفتم باک می خوام ( یعنی بادکنک) مامانی هم ازم پرسید چه رنگهایی می خوای منم گفتم قرمز و سبز و آبی مامانی بهم داد و بعدش بادش کردو کلی با هم بادکنک بازی کردیم و خندیدم بعدش من شمردم چند تا بادکنک دارم یکی دوتا سه تا دارم به مامانی گفتم باک زرد می خوام. وقتی مامانی بادکنک زردو باد کرد منم گفتم گلابی گلابی ... بخورم ههههه اون موقع مامانی بهم یه گلابی راس راسکی داد... بازم بازی کردیم و من دوباره شمردم چند تا بادکنک دارم یکی دوتا سه تا چهار تا باک دارم و خندیدم مامانی یه خرده از بازی و ورجه وورجه خسته شده بود که من گفتم مامانی بخین ههههههههه تعجب نکنید بخین همون پاشو خودمونه مامانی کلی خندید من این کلمات قدیمی یزدی رو از مامان بزرگام یاد گرفتم هههههههههه بعدش نشتیم و من یه چیزایی می خوندمو هی می گفتم بله مامانی هم بدون اینکه بفهمه من چی می خونم می گفت بله!! بعد کلی بازی تازه مامان خانوم فهمیدن این چیزایی که من می خونم همون عمو زنجیر باف خودمونه بعدش بابایی بیدار شد و تازه روزمون شروع شد... راسی امروز روز جهانی کودکه کوچولوها روزتون مبارککککککککککککک
سلام و وقت همگی بخیر
کم کم داشت بهم بر می خورد. از بس مامانم از ایزو و نمی دونم خط مشی و اهداف و... حرف زدو من هیچی نمی فهمیدم. این شد که گفتم بهتره منم کم نیارم و برا خودم یه خط مشی بذارم تا روی مامانی کم بشه ههههههههه خط مشی زندگی نگار غذا بخورم گنده شم برم مدرسه درس بخونم از بقیه جا نمونم!!! امضا نگار- ب توجه: بجای جملات غذا بخورم گنده بشم می تونید هر چیزی بگید مثلا دستمو بشورم تمییز شم و بعدش ادامه جملات ههههههههههه مطمئنم مامانم هم به این خوبی نمی تونه خط مشی بنویسه
سلام ( مقدمه از مامان نگار: اول از همه از تمتم خوانندگان عزیزی که هی سر زدنو دیدن که بازم وبلاگ به روز نشده واقعاً معذرت میخوام. تو این مدت سه بار اومدمو یک عالمه نوشتم اما همینی که ارسالو می زدم خطا می دادو بعدشم هیچی ارسال نشده بود. البته روی هم رفته متاسفانه یه خرده کم کاری کردمو وبلاگو به روزش نکردم. واقعا از نگار معذرت می خوام .خیلی وقتا نگار یه حرفهایی می زنه یا کارایی می کنه که می گم یادم باشه فردا صبح اینا رو تو وبلاگش بنویسم اما نمی دونم چرا هی امروز و فردا می شه و اخرش از یادم میره....) نگار کوچولو که حالا دیگه خیلی نمونده تا سه سالش تموم بشه کم کم از اون حالت بچگی داری میای بیرون و همه حرفهامونو خوب می فهمی و اگه یکبار یه کلمه جدیدو بشنوی کافیه تا یاد بگیریو به دایره لغاتت افزوده بشه. تو آشپزی هم کلی پیشرفت کردی. کارت شده قاطی پاتی کردن همه چیز با هم و بعدش به قول خودت نمک زدنو و بعدشم هم بزنم... ید طولایی هم تو درست کردن کباب یا به قول خودت تپاک داری . تا یجا زغال ببینی شروع می کنی به باد زدنو میگی تپاک بپزم. این قضیه تا جایی حاد شده که یه شب که به مناسبت تولد بابایی رفته بودیم رستوران وقتی کبابو توی دیس آوردن شروع کردی به باد زدن که کباب بپزه هههههههه تو ریاضی هم خیلی پیشرفت کردیو تا دوازده رو می شموری. البته بعضی وقتا ترتیبش به هم می خوره... رنگها رو هم تا یه حد می شناسی آبی و قرمز و سبز و زرد عشق کتاب هم که بودی و هستی و هر جا از این نمایشگاههای موقت کتاب باشه ول کن نیستیو تا چند جلد کتاب نخری نمیای بیرون راستشو بگم وقتی می بینم به کتاب خوندن علاقه داری خیلی کیف می کنم. از وقتی دنیا اومدی همیشه سعی کردم دور و برت پر از کتاب باشه تا علاقه مند بشی. یه جورایی به قول معروف فرهنگ سازی میکردم... یه وقتایی که خسته ام و تو هی میگی مامانی بخون و بارها وبارها از م می خوای یه کتابو بخونم حرصم میگیره اما ته دلم خوشحالم که تو اینقدر کتاب خوندنو دوس داری. شبا بدون قصه خوابت نمیبره و من یه وقتایی یه سری داستانای فی البداعه برا سر هم می کنم و تو با همه تمرکزت حتی به اونا هم گوش می دی... نکته جالب اینکه تازگی ها برا عروسکات اسم هم می ذاری یکیشون اسمش عسله یکی هم نازنین جالب اینه که نازنین پسره و وقتی من بهت گفتم مامان اینکه اقاهه تو گفتی آقا باباشه!!! تازه یه مدتیه دیگه ضمیرها رو درست میگی یعنی خودت اول شخصی و من کلی ذوق کردم که تو فرق اینا رو متوجه شدی وقتی نگات می کنم واقعا می فهمم خدا چقدر بزرگه این موجود کوچولو که تو وجود من شکل گرفت و بعدش متولد شد و حالا تو زمان کمتر از سه سال چقدر خوب دنیای اطرافش رو می شناسه واقعا که خدا چقدر بزرگه
سلام دختر نازم بعد از یه مدتی دلم خواست که بیامو از زبون خودم برات بنویسم چند تا خبر خوب دارم و بعدش درد و دل همیشگی بین یه مادر و دختر خبر خوب اینکه نی نی خاله اعظم به دنیا اومد. نمی دونم تو وبلاگت حرفی از بارداریش زدی یا نه اما بعد از اون حادثه تلخ دو سال پیش دوباره خاله خواست برای کمتر شدن ناراحتیشم که شده یه نینی بیاره دختر خاله خوشگلت دیروز به دنیا اومده اما بدلیل اینکه خاله دیابت بارداری داشته و احتمال داره به بچش منتقل بشه باید تحت نظر باشه خبرای خوب دیگه همش مربوط به خودت میشه و اینکه با سرعت بالایی داری پیشرفت می کنی. کلی حرف می زنی و من بابایی رو سر ذوق میاری کافیه یه حرفی رو یکبار جلوی روت بگیم و بعدش تو فورا تکرارش کنی. علاقه زیادی به یادگیری داری همین روز نیمه شعبان که رفته بودیم ده و با هم توی باغ قدم می زدیم برات در مورد گل انار و رد پای هاپو که روی زمین مونده بودو چیزای دیگه صحبت کردم و تو خیلی خوب گوش دادی تازه با گل انار کلاه درست کردیم هههههههه تازه شب عیدم که رفته بودیم زیارتگاه ده برا جشن جنابعالی با تمام مداحیها رقصیدی و کل مجلس دوربین به دست ازتون فیلم گرفتن واقعا که چشم من و بابایی روشن!!! بابایی برات یه تاب به درخت توت بسته و کلی باهاش حال می کنی و برا خودت شعر هم می خونی تاب تاب تاب بازی خدا نگار عباسی!!! ضمناً یه پا نقاشم شدی و دیگه از ستاره و پروانه بگیر تا لولو اکلیه رو می کشی البته فقط خودت فرقشونو می فهمی البته هر چیزی رو که بکشیم فوری میگی این چیه از عمو سعید می ترسیو همینی که بگیم نگار اینکارو بکن یا اینو بخور وگرنه عمو سعید میاد فوری کوتاه میاد. بابایی به شوخی میگه حداقل این عمو سعید به یه دردی خورد ههههههههه تازه خودتم یه وقتایی تلفنو بر میداریو مثلا زنگ زدی به عمو سعید میگی همو سعید چشم نگار خوبه نگار شام خورده یا اینکه وقتی شیطونی می کنی خودت میگی عمو سعید چشم یا عمو سعید پوستا بکنه!!! حالا یکی ندونه فکر می کنه این عمو سعید چه موجود وحشتناکیه؟؟!!! بجز عمو سعید از عمو ابوالفضل و عمو رضا(همسایه عزیز) حساب میبری. اما به قول عمو ابوالفضل خوبه حساب میبریو اینقدر شیطونی می کنی وگرنه می خواستی چیکار کنی؟؟؟ شبها نمی خوای بخوابی و تا دیروقت داری حرف می زنی و مدام می خوای که برات قصه بگم منم که خوابم میاد همیشه وسطای قصه خودم خوابم می بره یه چیز بانمک یادم اومد .توی ده بودیم رفته بودی یه گردو کرده بودی زیر لباستو می گفتی نی نی خاله!!! الهی فدات بشم که حواست به همه جا هست کلا عاشق نی نی ها هستی و هر جا یه بچه ببینی اخرش باید به زور جدات کنیم. همه میگن تندی یه هم بازیکن براش بیار که البته خودت بهتر میدونی من وقت با تو بودنم ندارم و همیشه از این بابت ناراحتم هفته پیش تصمیم گرفتم ببرمت مهد کودک و یه چند جایی هم باهم سر زدیم اما اصلا دلم راضی نمشه. شاید باور نکنی اما بعد از اینکه رفتم دنبال مهد کلی دلم گرفت و گریه کردم. یه حسی شبیه آوارگی بهم دست داد. نمی دونم یه جورایی دارم خودمو به بی خیالی می زنمو میگم بذار تا صدای مادربزرگا در نیومده که البته تا حدودی در اومده بذارمت پیش اونا ولش کنیم این بحثو دوسش ندارم.... کم کم دارم حس می کنم بزرگ شدیو می شه بعنوان هم صحبت روت حساب کرد. یه وقتایی که حواست نیست یواشکی بهت نگاه می کنمو لذت می برم. بعضی وقتا مات و مبهوت می شم و فکر که می کنم می بینم وای چه زود گذشت و واقعا این کوچولوی ناز دختر منه؟؟!!! حالا دیگه باید برم. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم...
دوباره سلام
رسیدیم به سرعین اونجا یه خونه گرفتیم تا یه سر و سامونی به اوضاع ماشینو خودمون بدیم. مامانی می گفت سرعین نسبت به اون چیزی که ۵ سال پیش دیده خیلی عوض شده. کلی ساخت و ساز کردنو پیشرفت کرده... بعد از رفع خستگی منو مامانی رفتیم ابگرم. عمه حالش خوب نبود و با محیا خونه موندن. خیلی خوش گذشت .برعکس وقتایی که میریم حموم و مامان مدام میگه نگار اب نریز هیچی نگفت و من کلی بازی کردم حدود سه ساعت توی اب بودیم و من می گفتم آبش خش بود هههههههههه خیلی حرف می زدم اما خیلی کسی متوجه نمی شد چی می گم ... بعد از ابگرم یک عالمه لباس پوشیدمو رفتیم خونه.توی راه بستنی خوردمو و با مامان دنبال بازی کردیم. بعد از شام خوابیدیم البته بنده تازه سرحال شده بودمو دل به خواب نمی دادم. هی می گفتم قصه بگو که مامانم گفت خسته هستشو حوصله نداره این بود که خودم دست بکار شدمو برا خودم قصه گفتم. عین مامان که برا قصه شب همون اتفاقات روز رو تعریف می کنه منم خودم ماجراهای اون روزو تعریف کردمو یکهو صدام قطع شدو خوابیدم... صبح وسایل صبحانه رو اماده کردیم به سمت گردنه حیران راه افتادیم. عجب صبحانه ای .سرشیر محلی و عسل به به یه جای سرسبز وسطای گردنه وایسادیم تا صبحانه بخوریم. مامانی با حسرت می گفت توی این چند سال خیلی از بین رفته و کثیف شده. کاشکی مردم بیشتر به طبیعت اطرافشون اهمیت میدانو مواظبش بودن... بعد از صبحونه و کلی شیطونی که من و محیا از خودمون در اوردیم سوار ماشین شدیم و رفتیم آستارا. از اینجا بود که هوا گرم شد و هوای شرجی شمال رو حس کردیم. بازم توی بازار کلی نق زدم و مامان برا اینکه بقیه حواس بفهمن منو برد کنار ساحل. من و مامانی بازی کردیم و من که به شنایی که کف دستم می چسبید می گفتم لولو اکلیه می خواستم مامانو بخورم ههههههه یه خرده هم بازار رفتیم و چند دست لباس برا من و بابایی و مامانی خریدیم. در ادامه به سمت شهرستان تالش حرکت کردیم و با راهنمایی اهالی به منطقه ساحلی قروق رفتیم. جای تمییز و خوبی بود و برا همین تصمیم گرفتیم برنامه سفرو عوض کنیمو همونجا بمونیم. کنار ساحل یه شهر بازی کوچولو بود که من و محیا تاب فرار سوار شدیمو دیگه هیچ جوری پیاده نمی شدیم و با یه بلیط چهار دور سواری کردیم. تازه یه کشتی صبا هم بود که چون ما کوچولو بودیم فقط همینجوری سوار شدیمو مامانی ما رو تاب میداد... شبو توی یه کلبه کوچولو توی همون ساحل گذروندیم و صبح روز بعد برای شنا رفتیم دریا البته قبل منو مامانی حسابی توی ساحل بازی کردیمو صدف و سنگهای خوشگل جمع کردیم. وقتی مامانی می خواست بره آب بازی من خسته شده بودمو کنار ساحل خوابم برد موقع ظهر وسایلمونو جمع کردیمو برای ناهار رفتیم توی شهر بارون گرفته بود و اونقدر تند بارون می اومد که انگار داره از دوش حموم آب میریزه این شد که تصمیم گرفتیم به سمت یزد حرکت کنیم. تمام طول مسیر تا نزدیکای تهران بارون می اومد. یعنی نزدیک به ۴ ساعت من و محیا که دیگه خسته شده بودیم خوابیدیم. بابایی یه کشه رانندگی کرد و حول و حوش ۵/۴ صبح بود که رسیدیم خونه و بعد از نماز همگی خوابیدیم. مسافرت خیلی خوبی بود و جای همتون خالی
رسیدیم به دریاچه مهاباد بله ما یزدیهای آب ندیده رو میگی همینی که یه خرده آب دیدیم عنان از کف دادیم و رفتیم آب بازی جاتون خالی خیلی حال داد. من و مهیا توی قایق نشسته بودیمو پادشاهی می کردیم!!! بابا و عمو سعیدم که از فرصت استفاده کردنو با شامپو و صابون خودشونو شستن هههههههههه ملت وایساده بودن ما رو تماشا می کردن نه که آبش شیرین بود می شد باهاش حموم کرد ... بعد از کلی خوشگذورنی نشستیم توی ماشینو رفتیم به سمت ارومیه نزدیکاری غروب بود که رسیدیم. بابایی یه جورایی دلش نمی خواست ارومیه بمونه و هی می گفت تندی بریم تبریز این شد که خیلی نموندیم و به سمت تبریز حرکت کردیم. روی پل دریاچه ارومیه وایسادیم اما چه پلی یک عالمه خاک و آشغال ریختن توی آب که مثلا بشه پل. دریاچه بیچاره داره خشک می شه. مامانی که حسابی دلش گزفته بودو از صورتش می شد فهمید چقدر ناراحته. نزدیک بود گریه کنه. ساعت ۹ شب رسیدیم تبریز می خواستیم شبو بریم پارک ایل گلی اما از بس شلوغ بود ساعت ۱۱ شب موفق شدیم توی پارک یه جایی رو واسه خواب پیدا کنیم. چادر زدیمو خوابیدیم اما من و مامان طبق روال چند شب گذشته توی ماشین خوابیدیم. هوا خیلی سرد بود . باورمون نمی شد که توی خرداد ماه هم هوا ممکنه سرد باشه. صبح که از خواب پاشدیم رفتیم تا توی پارک قدمی بزنیم. خیلی شلوغ بود. یک عالمه ادم از زن و مرد و پیر و جوون اومده بودن ورزش کنن. ما هم یه خرده راه رفتیمو و بستنی خوردیمو بعدش رفتیم تو عمارت وسط پارک صبحونه بخوریم. اما بازم سر نق زدن بنده باز شدو حسابی اذیت کردم. اخه دلم نمی خواست اونجا بمونم و می خواستم برم بیرون بعد صبحونه یه چند تا عکس گرفتیم و رفتیم تا وسایلمونو جمع کنیم و بریم یه گشتی توی شهر بزنیم. در همین حین بود که یکهو دیدیم مهیا نیست. آره مهیا گم شده بود. عمع بیچاره خیلی نگران بودو داشت گریه می کرد. ما هم اینورو بگرد اونورو بگرد تا اینکه مهیا رو توی جوی اب پیدا کردیم. بیچاره افتاده بود توی جوب و از اونورم از ترس جیش کرده بود توی خودش هههههههه بعد از همه این اتفاقا برای دیدن مقبره الشعرا رفتیم. اونجا یه دوست کوچولو پیدا کردم . تازه به مجسمه ها هم می گفتم لولو اکلیه ههههههههه یه زیارت گاه هم بود که رفتیم زیارت بعد از اونجا با راهنمایی چند تا از تبریزی ها برنامه سفرمونو عوض کردیمو به سمت روستای اینالی حرکت کردیم. باورتون نمی شه چقدر جاده ها قشنگ بودن. عین بهشت . هوا مه الود بودو ما هی از بین ابرا رد می شدیم.اصلا نمی تونم بگم چقدر قشنگ بود. توی راه از کندو دارا عسل خریدیم. موقع ناهار رفتیم توی یه رستوران و جاتون خالی کباب بناب خوردیم خیلی خوشمزه بود. نم نمک بارون می اومد و خلاصه همه چیز عالی بود. بعدش رامونو به سمت دامنه کوه ادامه دادیم جاده های پر پیچ و خم و مه آلود و پر از دشتهای سبز و گلهای لاله و شقایق بعد از هر پیچ با صحنه ای تازه روبرو می شدیم که به قول مامانم انگار خدا تکه ای از بهشتشو اینجا جا گذاشته... نزدیکای غروب به منطقه حفاظتا شده ارسباران رسیدیم و با کمک دو تا سرباز که اونجا جنگلبان بودن توی یه کانکس مستقر شدیم. از همه جالبتر دو تا گوزن مارال خوشگل بودن که نزدیکی ما توی منطقه حفاظت شده زندگی می کردن. کلی باهاشون وقت گذروندیمو بهشون نون دادیم... موقع شب چون وسیله روشنایی نداشتیم خیلی زود خوابیدیم. شبیه فیلما بود. یه خرده هم ترس داشت .... صبح بعد از بیدار شدن سوار ماشین شدیم و با راهنمایی اهالی تصمیم گرفتیم از طرف جاده مرزی به سمت اردبیل بریم. درست از منار رود ارس رد شدیم و به گفته مامانی اونطرف رود کشور ارمنستان بود. خیلی حس جالبیه . یه رودخونه که دو کشورو از هم جدا کرده. سد خدا آفرین رو دیدیم و کنارش عکس انداختیم.... موقع ظهر رسیدیم اردبیل و ناهار خوردیم و بعدش راه افتادیم سمت سرعین تا یک بعد از ظهر رویایی رو با رفتن به ابگرم نجربه کنیم ....
سلام حالتون چطوره؟
واقعا ازتون معذرت می خوام که این همه وقت نیومدم و مطلب جدیدی نذاشتم سفرمونو تا رسیدن به غار کرفتو براتون گفتم. واقعا جای جالبی بود .یه غار در سه طبقه .راسشو بخواین منو و محیا یه خرده از تاریکی ترسیده بودیم اما سعی کردیم به روی خودمون نیاریم بعد از بازدید از غار راهمونو به سمت بانه ادامه دادیم. جاده ها خیلی قشنگ بودن و منم خیلی توی ماشین شیطونی کردم. از یه دریاچه بزرگ و دشت لاله هم رد شدیم .چند تا عکسم گرفتم. تازه اب بازی هم کردیم. قبل از رسیدن به بانه یه جایی ناهار خوردیم .طرفای بعداز ظهر بود که رسیدیم بانه. اینقده شلوغ بود که نگو. منم که اصلا اهل بازار رفتنو خرید کردن نیستم. اعصاب همو رو خرد کردم از بس نق زدمو مغازه ها رو به هم ریختم .تا اینکه بالاخره خوابم بردو مامان و بابایی تونستن یه کم خرید کنن.شب رو توی چادر وتو شهر بانه گذروندیم و صبح زود به سمت شهریتان سردشت راه افتادیم تا آبشار شلماش رو که خیلی تعریفشو شنیده بودیم ببینیم. جاده های پر پیچ و خم و قشنگ رو شت سر گذاشتیم تا به آبشار رسیدیم. اونجا صبحونه خوردیم و یه خرده آب بازی کردیم. بعد از اون به سمت مهاباد حرکت کردیم. توی راه یکجایی کنار رودخونه وایسادیمو و جاتون خالی توت فرنگی خوردیم . چند تا گاوم بودن که منو مامانی رفتیم نزدیکشونو باهاشون حرف زدیم!! برای ناهار رفتیم مهاباد و اونجا توی یه رستوران توی بازار ناهار خوردیم. خیلی سنتی بود و کلا حال داد. بعد ناهار به مسجدی که نزدیک رستوران بود رفتیمو و من و مهیا حسابی شیطونی کردیم. باز راهمونو ادامه دادیم و به سمت شهر ارومیه حرکت کردیم. توی راه بودیم که یکهو چشمون به یه دریاچه خوشگل افتاد .دریاچه مهاباد...
سلام
گفته بودم می خوایم بریم سفر یادتونه که
حالا اومدم تا سفرنامه مونو براتون بگم
سفر ما از پنجشنبه ساعت 8 شب شروع شد و طبق روال همیشه بنده تا اون ساعت خونه عزیز بودم تا مامانی بتونه وسیله هارو جمع کنه
خلاصه سفر ما شروع شد و از یزد به سمت اصفهان حرکت کردیم. حدود ساعت 11 شب بود که رسیدیم اصفهان و بزرگترا تصمیم گرفتند که تو پارک سی و سه پل بخوابند. بنده که از قبلش خواب رفته بودم
اما اینقده پارک شلوغ بود که کسی فکر نمی کرد بشه تو اون شلوغی خوابید
تازه یه مشکل دیگه هم به وجود اومد و اون اینکه مامانی متوجه شد باباجون حواس پرت یادش رفته ساک وسایل منو بر داره !!!
مامان حسابی اعصابش خورد شد اخه حتی یه تیکه لباسم نداشت و تازه موقع حرکت برا اینکه تو ماشین راحت باشم یه دست لباس تو خونه ای تنم کرده بودن
خلاصه مامانی یه خرده سر بابایی غر زد و در نهایت همه این موارد باعث شد تا بابایی تصمیم بگیره که خواب فایده نداره و باید راه بیوفتن
همه نشستن تو ماشین و به سمت لرستان راه افتادیم
البته بنده همچنان خواب بودم. بعد از کلی سر در گمی تو جاده ها و غر غر بابایی تو شهرستان تیران نزدیک مسجد امام حسین اتراق کردیم. اذان صبح رو گفته بودن و بعد از نماز منو و مامان با عمه و مهیا تو مسجد خوابیدیم. البته بنده به زور خوابیدم.هوا هم حسابی سرد بود و من لباسای مهیا رو قرص کردم.
وقتیی هوا کاملا روشن شد پا شدیم و به راهمون ادامه دادیم. باید به سمت الیگودرز می رفتیم. حدودای ساعت 9 رسیدیم به یه پارک تو الیگودرز و اونجا صبحونه خوردیم. بماند که من سر سرسره بازی چقدر نق زدمو مامان ئ بابا رو اذیت کردم ....
بعد از صبحونه راهمونو ادامه دادیم به سمت خرم اباد
تو ماشین من با مداد رنگی هام کلی نقاشی کشیدم و تازه بر عکس مهیا اصلا نمی رفتم جلو پیش عمو و بابایی و می گفتم پلیسه!!!!
بقعد از شهرستان دورود با راهنمایی اهالی راهمونو به سمت همدان تغییر دادیم .موقع ناهار رسیدیم همدان و تو پارک باباطاهر اتراق کردیم.
اونجا بود که مامانی برا اروم کردن منو مهیا برامون بادکنک خرید. اما نمی دونم مشکل از بادکنکا بود یا چمنای پارک که همینی که بادکنکا به زمین می خورد می ترکید ههههه
بنده حدود 8 تا بادکنک خریدم دست اخر مامان به اقاهه گفت بادکنکاشو نگه داره برا چهارشنبه سوری هههههههه
فقط باید قیافه منو تو پارک ببینید با لباس شلوار تو خونه ای وسط پارک!!!
اما خوشبختانه کسی ما رو نمی شناخت
بعد از ناهار کلی لب بازی کردم و بابایی و عمع و مهیا و عمو سعید خوابیدند. مامانی خسته شد و گفت باید بخوابم اما من مقاومت کردم و دست اخر به زور خوابیدم.
بعد از ظهر با راهنمایی یک سرهنگ بازنشسته که تو پارک نشسته بود به سمت شهرستان قروه کردستان حرکت کردیم.
جاتون خالی هوا خیلی خوب بود.به صورتی که شب واقعا سرد می شد.
موقع غروب رسیدیم قروه
شهرستان جالبی بود. از کردا خوشم اومد مهربون بودن.
شب رو تو پارک شهر بازی گذروندیم و من و مهیا مامانامونو مجبور کردیم کلی باهامون سرسره بازی و تاب بازی کنن. خیلی حال داد.
شب هوا خیلی سرد بود اما ما تو چادر خوابیدیم.
صبح روز شنبه به سمت یه غار به نام کرفتو حرکت کردیم. ماجراهای غار رو تو قسمت بعد براتون تعریف می کنم..
سلام بازم بروز کردن وبلاگم دیر شد!!!! می دونستید دنیا داره تموم می شه به تازگی بنده همش دارم میگم سوسی اپو شد-تاب بازی اپو شد- لولو اکلیه- ماشین بابایی اوف شده! د د گرماهه یا دد سرماهه- پلو اپو شد و... بنابراین مامانی و بابایی شک کردن که نکنه دنیا داره تموم می شه و من زودتر از بقیه فهمیدم ههههههه هر چی هم بهم می گن گریه نکن همه چی سر جاشه گوشم بدهکار نیست که نیست و همین جور اشک میریزم اما خبر خوب اینکه داریم میریم مسافرت .اونم چه مسافرتی با محیا و عمه و بابای مهیا با ماشین بابایی آخ جوون میریم توی برفا اخه مامانم برام کاپشن برداشته فکر کنم می ریم طرفای کردستان و ارومیه و تبریز تازه می خوایم سرعینم بریم مامانی میگه می برتم اب گرم اخ که چقدر حال میده آب بازی امروز بعد از ظهر راه می افتیم و ان شاا... جمعه هفته دیگه برمی گردیم امیدوارم خوش بگذره.مامانی همش نگران اینه که با دو تا بچه یه خرده سخته اما چه میشه کرد.من دلم برا محیا تنگ میشه !!! الانم باید برم وسایلمو جمع کنم با اجازه همگی دوستون دارم بای بای
سلام به همه دوستانی که وبلاگ منو دنبال می کنن وقتی سر مامان آدم شلوغ باشه از هر 10 باری که می تونی بری پارک شاید فقط یکبارشو بری از هر 10 باری که بتونی با مامانت بازی کنیو خوش باشی فقط یکبارشو انجام میدی و از همه مهمتر از هر 10 باری که می تونی خاطراتتو بنویسی شاید فقط یک بار اینکارو بکنی تازه اونم چون بیشتر چیزا از خاطرت پاک شده مجبوری نصفه و نیمه بنویسی اینایی که گفتم از زبون مامانی بودا اخه من که هنوز سواد اینجور نوشتنو ندارم!!!! در مورد خودم بگم که نمایشگاه نقاشی را از تو دستشویی منتقل کردیم تو یه سررسید که مامانم بهم داده کلی چیزای جدید یاد گرفتم از کشیدن پله بگیرید تا دست نگار تازه هر چی بکشید بهتون می گم چیه مثلا تاب تاب عباسی-سوسی- شلوار و ماشین بابایی همین چند روز پیش خاله اکرم برام یه ماشین کشیدو و منم گفتم ماشین باباییه بعدش خاله یه ماشین خوشگلتر کشید و گفت ماشین خودشه اما من گفتم نه این ماشینه ماشین بابایه و اون یکی ماشینه خاله هههههههه این قضیه لولو اکلیه هم همچنان ادامه داره و تا یه ادم میبینم میگم لولو اکلیه بوگو لولو اکلیه بوگو یا لولو خوابه دیدی لولو خوابه دیدی خلاصه دیگه اگه این لولو هم بخواد ما رو ول کنه ما ولش نمیکنیم. کلی هم کدبانو شدم یه دستمال از کشو برمیدارم و یه خرده آب بعدش باهاش همه جا رو گردگیری میکنم فقط نمیدونم چرا مامانم خوشحال نمیشه تازه هی داد می زنه نگارو همه جا رو خیس کردی ای خدا از دست نگار خوب بهتر از اینه که همه خونمون کثیف باشه . تازه یه وقتایی خودمم میگم ای خدا از دست نگار هههههههههه کشو لباسا هم از دست من در امان نیست مدام میریزمشون بیرون و حالا لباسا رو از هم تفکیک میکنم.لباسای مامانی جدا بابایی هم جدا عشقمم اینه که لباس مامان یا بابا رو بپوشم یا کفشای اونا رو پام کنم اخه اینجوری آدم حس می کنه بزرگ شده ولی واقعا بزرگ شدن ادما به چیه؟
سلام خوبید بالاخره بنده به رگ غیرتم برخورد و وقتی فهمیدم علیرضا که دو ماه ازمن کوچیکتره دیگه پوشک نمی پوشیده عزممو جزم کردمو با پوشک خداحافظی کردم البته توی این دو هفته گلاب به روتون چندباری توی خودم جیش کردم و مامانم بنده خدا شلنگ و تشت آورد و فرشو آب کشیده اما خوب بازم میگن خوب بودم... راسشا بخواین دلم برا مامانم تنگ شده فکرکنم دیگه منو دوست نداره اخه همش سره کاره از صبح تا شب منم هی از خونه عزیزم میرم خونه مادر بزرگمو دوباره میام خونه عزیز خلاصه نه مادری می بینم نه پدری مامانی میگه همش تقصیر قسط وامهاس من که نفهمیدم وام چیه اما هر چی هست دوسش ندارم مامانم دیشب داشت به عزیز می گفت باید از الان به فکر یه خونه سالمندان مناسب باشم چون با این وضعی که من به نگار می رسم فکر نکنم وقتی پیر بشم منو پیش خودش نگه داره!!! اما من مامانمو دوسش دارمو نمی خوام از پیشم برم اصلا می دونید وقتی خودم مامان شدم نمی رم سر کار و تازه مامانیمو هم میارم پیش خودم تا با هم زندگی کنیم کاشکی زودی بزرگ شم و خودم نی نی بیارم اینقده باهاش بازی می کنم که نگو همش میبرمش پارک- تاب تاب عباسی-سوسی-آب بازی به به خوش به حال نی نیم راسی قالب وبلاگمو عوض کردم خوشگل شده ؟؟؟
سلام سلام صد تا سلام
صبح خوشگل بهاریتون بخیر بنده دوباره اومدم. ببخشید امسال اینقده تنبل شدم. نه که بزرگ شدم مسئولیت هام زیاد شده و نمی رسم بیام اینجا!!! بنده همچنان عجیب غریب حرف می زنم. یکی از اون کلمات منحصر به فردم همین اکلیه هستش!! راسشا بخواین یه مدتیه ترسو شدمو هر جا یه ذره تاریکه می گم لولوهه مامان جونمم برا اینکه بهم بفهمونه که نباید بترسم گفته لولو اپو شده لولو اکلیه!! من که نفهمیدم این اکلیه چی چیه اما فکر کنم اسم لولوهه باشه همه این ماجراها از اون زمانی بود که قصه شنگول و منگولو خوندم مامانم بنده خدا فکر نمی کرد اینقدر تاثیر داشته باشه تازه سی دی بره آوازه خوانم دارم تو اونم آقا گرگ بدجنس هست... خلاصه حالا مامان خانوم باید کلی وقت بذاره تا بنده از فکر این لولو خان بیام بیرون یه چیز دیگه هم اینکه بنده هنوز دستشوییمو نمی گم.یه سری خوب بودما دوباره زدم زیر همه چیز البته تقصیر خودم نیست نه که من کلا آواره ام آخرش نفهمیدم باید به کدوم دستشویی عادت کنم. دستشویی خونه خودمون از همه باحال تره اخه وقتی می رم با خودم لوازم نقاشی می برم و اگه یکی بره دستشویی خونمون فکر می کنه پیکاسو اونجا بوده.مامانم میگه این چیزایی که من می کشم به سبک کوبیسمه البته من نفهمیدم اینی که مامانی میگه یعنی چی؟؟؟!!! البته نقاشی کشیدنا به بیرون از دستشویی هم انتقال پیدا کرده و داد بابایی در اومده تازه مامانم دیشب تو دستشویی برام سوسی( سرسره) کشیدو منم می خواستم از پله هاش برم بالا مامانم کلی از این کار من خندید فقط عیبش اینه که چون نمایشگاه تو دستشوییه رومون نمیشه بازدید کننده دعوت کنیم ههههههههه تازه تابلوها هر هفته عوض می شن(مامانی دیوارا رو می شوره و دوباره روز از نو روزی از نو) خیلی همتونو دوس دارم بای بای
|
About
سلام به دختر نازم Archivesاردیبهشت 1391اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 Links
ني ني سايت
|